X
تبلیغات
رایتل

برسد به دست مادام!

سلام ای بهترین، عزیزترین و مهربان‌ترینم. مادام؛ خوبی؟!

          اگر از حال من بپرسی که نمی‌پرسی باید بگویم مثل تموم دنیا حال منم خرابه خرابه. حالم را تو گرفتی، بدجور هم گرفتی. آخر آدم این‌قدر بی‌معرفت؟! گور بابای عشق و عاشقی من پسرهمسایه‌تان هستم. حق آب و گل دارم. من اگر دختر می‌شدم آن هم دختری در همسایگی شخص شریفی مثل من آن‌قدر آش و ماش در خانه‌شان می‌بردم تا عروس شوم! مثلن خود من گاهی اوقات به استادم می‌گویم جزوه‌هایم را داده‌ام دست دختر همسایه‌مان. می‌بینی چقدر دلم می‌خواهد داماد بشوم؟! از کار و بارم هم اگر بپرسی، که این را هم نمی‌پرسی تا همان مرحله پیش رفتم که دانشگاه شهیدچمران قبول شدم. باورکن دانشگاه شهیدچمران، مطهری و اصولن خود چمران و باهنر هم بهانه‌اند. تو دستور بدهی شریف و باهنر که سهل است می‌روم دانشگاه بیرمنگام درس می‌خوانم. آن‌جا دانشکده مهندسی دارد؟! نداشت هم عیبی ندارد. فدای سرت. می‌آیم وردلت می‌نشینم. ظرف می‌شورم، کهنه‌‌ی بچه می‌شورم و اگر فرصتی ماند، درس هم می‌خوانم! این‌طوری بهتر است هم به زندگی‌ام می‌رسم و هم به درسم!

          تقصیر من چیست که فقط بلدم به دختر همسایه‌ای که توباشی عشق بورزم.  من از همان اول هم دنبال دخترهای همسایه نبودم و چون به خلوت می‌رفتم آن کار دیگر را نمی‌کردم اما پسرهای دیگر این روزها همه‌ش به دنبال تبلت و آی‌فون و دختر همسایه‌اند و چون به خلوت می‌روند همان کار دیگر می‌کنند یا شاید هم با همان دختر همسایه می‌روند توی خلوت و واقعاً کار دیگری می‌کنند! توی تمام زندگی افتخارات چندانی نصیب من نشده. چه افتخاری بهتر از این که شده‌ام همسایه‌ی مادامی چون تو؟! البته افتخار این را هم داشته‌‌ام که هم‌بازی دوران بچگی‌ات بوده‌ام. افتخار این را هم داشته‌ام ... نه، نه، این را دیگر نمی‌گویم. ممکن است عمه‌ای خاله‌ای خانباجی از این‌جا رد بشود و این‌ نامه‌ی سراسر عشق را بخواند و فردا برای ما شرّ بشود. خلاصه مفتخرم به جمیع افتخاراتم. اگر هم چیزی باشد که تو به آن باید افتخار کنی این است که هر کاری کنی باز به تو عشق می‌ورزم. گناه تو خوشگلی‌ته خوشگلی دردسر داره!

داشتم می‌گفتم ... تا اسم عمه‌ و خاله شد ترسیدم و موضوع در ذهنم گم شد. چه می‌گفتم؟! مهم نیست ... اصلن ولش کن! پس سریع می‌روم  سر اصل مطلب. این نامه را نوشتم تا از تو دختر یگانه‌ی هستی، خواستگاری کنم! در یک کلام: تو من را اهلی کرده‌ای و تا وقتی هم که زنده‌ای نسبت به منی که اهلی‌ کردی، مسئولی. تو مسئول گلتی! شماره‌ا‌م را که داری (داری؟!) اگر جوابت مثبت‌ است عدد یک، در غیر این‌صورت عدد دو را بفرست و تأکید هم می‌کنم که حتمن بفرست. بچه‌ی مردم که بازیچه‌ی دستت نیست. حالا منظور ضرب‌المثل ''زیبارویان بی‌وفایند'' را می‌فهمم. یا جوابم را می‌دهی یا خودت می‌دانی! قصد ادامه تحصیل دارم، تو مثل داداشم می‌مانی و این چیزا هم قبول نیست! بیست و یک سال خواهر نداشتم از این به بعد هم نمی‌خواهم. در یک کلام من عشق می‌خواهم. هوا می‌خواهم تو بیا و هوای من شو در این هوای آلوده! حالا دیگر خودت می‌دانی. جواب دادی که هیچی وگرنه همین امشب می‌آیم خواستگاریت. تو که نمی‌خواهی سریعاً عروسی کنیم و رستگار بشویم (می‌خواهی؟!) حداقل چند سالی مثل دو تا عاشق با هم می‌مانیم. تو در نقش مرغ و من خروس داستان. در پایان هم یک بار دیگر این جمله را تکرار می‌کنم تا خوب جا بیفتد. فرستادی که هیچی نفرستادی هم چند کیلو سیب و نارنگی بخر امشب خونتونیم. این خط این هم نشان!

سه‌شنبه 1 دی 1394, 10:19 ب.ظ 53 نظر
مهندس دیوانه

ویراژ‌ رفتن در خیابانی فرضی!

دو سه روز پیش، بعد از این‌که از دانشگاه بیرون آمدم، چند دقیقه‌ای ایستاده بودم روی جاده تا یک نفر دلش بسوزد و سوارم کند. نرم‌نرمکی هم بارانی می‌بارید. کم‌کم باران شدیدتر شد طوری‌که حتی اگر راننده از مردم شریف و ولایت‌ مدار قزوین هم بود سوارش می‌شدم. البته واضح و مبرهن هست که اصولاً منظور من در این جمله از سوار شدن، سوار ماشین است نه خودش! غرق در دریای فکر این مردم نازنین بودم که یک ماشینی جلوی پایم ترمز کرد! راستش خیلی ترسیدم. از من انتظار داشتید سوار ماشین‌ش بشدم؟! آن هم توی شرایطی که اخبار حوادث روزنامه‌ها جلوی چشمم آمده بود! خب؛ از قدیم‌الایام گفته‌اند به هرچیزی که فکر کنی می‌آید سرت! مثال بارزش همین خود من. چند هفته پیش در یک پیتزایی نشسته بودیم و پیتزا می‌خوردیم. بله پیتزا می‌خوردیم انتظار دارید که چه بخوردیم؟! بله پیتزا می‌خوردیم و دو فقره دختر از نوع بینی چسب‌ خورده‌ جلوی ما نشسته بودند. ما کباب ترکی می‌خوردیم و آن‌ها پیتزا! حالا دیدید ما چیز دیگری غیر از پیتزا می‌خوردیم؟! داشتم می‌گفتم. یک جور خاصی هم پیتزا می‌خوردند که مثلاً ما زورمان بیاید! درست است کباب ترکی‌ش بسیار بدمزه‌ و شیرین بود اما هیچ هم زورمان نیامد. نصف کباب را که خوردم افتادم توی این فکر که این‌ها اگر رفتند ما می‌رویم و قسمتی را که نخوردند می‌خوریم! (چه خر تو خری شد!) البته فقط فکر می‌کردم و اصلاً هم قصد چنین کاری را نداشتم. اما چون با شما روراست هستم خواستم در جریان همه چیز باشید. چند دقیقه که گذشت آن‌ها بلند شدند که بروند اما من هم‌چنان به مقوله بالا فکر می‌کردم توی دریای افکار خودم داشتم پیتزا می‌خوردم! که یکی‌شان بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: ''قسمتی از پیتزا دست نخورده‌س. شما می‌تونین بخورین!'' همین را که گفت من هم بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کردم به دعوا کردنش و حالا نگو کی بگو؟! تا جایی که اسلام به خطر نیفتد لیچار بارش کردم تا رفت.  اووووووف! تمام شد. خاطره آن روز را تعریف کردم که بدانید آدم به هر چه فکر می‌کند سرش می‌آید. برگردیم به مسئله...

جلوی پایم ترمز زدند. منی که تا چند ثانیه پیش می‌گفتم اگر عارف قزوینی هم بیاید سوار ماشینش می‌شوم منصرف شدم. کمی ناز کردم و بعد از کمی عقب جلو رفتن برای این‌که مطمئن شوم اهل قزوین نیستند و با عارف جون هم نسبتی ندارند، بالاخره سوار شدم. راننده یک پسری بود که از این کلاه دلقک‌ها به سرش داشت. من ترسیدم و دستم را گرفته بودم به دستگیره‌ی در، که اگر خدای ناکرده اتفاقی افتاد، در را باز کنم و الفرار. حدود سی درجه سرم را به سمت راست چرخاندم به به چه می‌بینم؟! چه پارتنرهای شیرینی! چه پسری چه دختری. باورم نمی‌شد سوار ماشین یک زوج غیرقانونی (همان دوست دختر و پسر سابق) شده‌ام. به به! نوار ماشین هم توی این هوای دو نفره فضا را کاملا معنوی کرده بود. چند ثانیه نگذشته بود که راستش حسودی کردم بهشان و رفتم توی فکر...

مادام می‌بینی چه بارونی میاد؟! کمی ویراژ دوست داری؟! بیااااا فقط به خاطر تو! مادام اون طرف خیابون رو ببین! این آهنگو چرا عوض می‌کنی هانی؟! آهان باشه چون تو می‌خوای! جوجو شیشه رو زیاد نیار پایین سرما می‌خوری! مهربان مادام باشه یواش می‌رم! پیشی چی می‌چسبه تو این هوا؟!‌ من فدات بشم که تمام حرفات کاملا درست. جوجو دوست دارم. باور کن نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم. باور کن جوجو. مهربونم... ایششش چرا رسیدیم! من می‌خوام وقت بیشتری رو باهات بگذرونم. اون هم توی این هوا، توی این ماشین، زیر آسمون خدا مثل دو تا کقتر عاشق... نه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ مادام نرو تو رو خدا. بذار یک بار دیگه برمی‌گردیم جای قبلی و از دوباره می‌رسونمت تا از این طریق بیشتر پیشم بمونی! 

  مادام راست می‌گن آدم به هر چی فکر کنه سرش میاد؟! پس چرا من هر چی بیشتر بهت فکر می‌کنم بیشتر ازت دور می‌شم؟!

پانویس:

۱/ داخل آن ... یک سری حرف فرضی زدیم که این‌جا جای گفتنشان نیست! به هر جهت هر حرفی را که نمی‌شود زد. زندگی خصوصی آدم است دیگر...

۲/ توی این تفکرات چندجایی از عنوان پیشو و هانی و شانی استفاده کردم. پیشی و یک سری کلمات دیگر رمزهایی هستند که اگر مادام برای من شود در جهت برقراری ارتباط از آن‌ها استفاده می‌کنم. حتمن رد خور هم نداره. هیچ ربطی هم به حیوانات ندارند. 

۳/ آدم گاهی اوقات می‌مونه از چی و کی بنویسه!

سه‌شنبه 1 دی 1394, 02:21 ق.ظ 7 نظر
مهندس دیوانه

در تلاش برای رفتن به خواستگاری بهترین مادام دنیا!

برادر من ساعت چهار صبح در حالی به خدمت مقدس و مزخرف سربازی اعزام می‌شد که پدرم گریه می‌کرد، مادرم بغض کرده بود و من احساس کاردرستی می‌کردم! مقدس بودنش را که با توجه به گفته‌های سرتیپ و سردار و سرهنگ و سرجوخه و سرباز یک سری درجه‌های نظامی دیگر عرض می‌کنم اما مزخرف بودنش را خودم فهمیدم! آخه بیست و چند ماه زندانی آن هم به جرم جوانی برای اثبات مزخرف بودنش کافی نیست؟! می‌گویند تا کلاه را بچرخاند دوران سربازی‌اش تمام می‌شود. همین که بیست و یک ماه زمان می‌برد تا کلاه را بچرخانی مزخرف است دیگر. مزخرف که چه عرض کنم یک چیزی آن ورترش!

از چند ماه پیش توی خانه ما نمی‌دانم از کجا صدا می‌آمد که وقتشه وقتشه! همین‌جا یک اعترافی بکنم. فکر می‌کردم کسی توی دیوار حامله شده و وقتشه و وقتشه. تا این‌که امروز فهمیدم نه کسی حامله شده، نه وقت چیزی رسیده و نه اصولاً وقتشه وقتشه! امروز توی خواب دیدم یکی پرید توی بغلم! اول خودم را به خواب زدم اما وقتی دیدند که هیچ‌طوری نمی‌توانند من را از خواب مجازی بیدار کنند به مشت و لگد متوسل شدند! باز خدا را شکر من بیدار بودم و با همان لگد اول بیدار شدم و این‌ها هم به همان لگد کذایی اکتفا کردند و اگرنه خدا می‌دانست من الان به جای نوشتن این پست کجا بودم. خلاصه این‌که یکی از چشم‌هایم را باز کردم که دیدم برادرم آمده برای حلالیت! آخه برادر من ساعت چهار صبح؟! آن هم در این شرایط بحرانی؟! باز خدا را شکر خواب بی‌ناموسی نمی‌دیدم و اگرنه با بیدار شدنم نصفه و نیمه باقی می‌ماند! 

چندخط بالاتر در مورد احساس کاردرستی‌ای صحبت کردم که با رفتن برادرم به من دست داد. الان عرض می‌کنم چرا. وقتی‌که پدرم، برادرم را به محل مورد نظر برد تا زمانی‌که برگشت، گریه می‌کرد! همین‌جوری او می‌گریست و من می‌گریستم! او می‌دوید و من می‌دویدم! او برای برادرم می‌گریست اما من برای یک‌چیز دیگری هم می‌گریستم و هم می‌دویدم. قاعدتا هم باید همین‌جور باشد. فکر کردن به بعضی چیزها از اوجب واجبات است! همین‌جوری که من می‌گریستم و او می‌گریست، مادرم هم به جمع‌مان اضافه شد. چند ثانیه بعد برادر کوچک‌م هم اضافه شد. خلاصه این‌که امروز کل یوم عاشورا و خانه‌مان هم کل ارض کربلا شده بود! همین‌جوری که بر تعداد گریه کنان مجلس افزوده می‌شد و داشتیم توی سیل اشک‌هایمان شنا می‌کردیم و غرق می‌شدیم من فرصت را غنیمت شمردم تا حرف دلم رو بزنم! یا به‌عبارتی می‌خواستیم مثلاً از اشک نمک آلود ماهی بگیریم! همین‌جوری که به اتفاق خانواده گریه می‌کردیم یکهو و بدون هیچ مقدمه‌ای گفتم که من زن می‌خوام!

همین‌جا بود که پدرم ابتدا با هر زحمتی که بود برای مدتی جلوی گریه‌اش را گرفت و سپس دو دستی من را چسباند به دیوار و دو سه متر پرتم کرد آن طرف‌تر! طوری‌که وقتی چشم باز کردم همسایه‌مان بالای سر من ایستاده بود! حالا شاید با خودتان بگویید که چه بیشعوری که این موقعیت رو درک نکردی! اجازه بدهید الان عرض می‌کنم. بهمن امسال برای لیسانس باید درس بخوانم. یعنی قبلاً خوانده‌ام قبول هم شده‌ام فقط دانشگاهش مانده! منظور من این است که کنکورش را داده‌ام، قبول هم شده‌ام فقط باید بهمن دانشگاهش را بروم. ای بابا! من دیگر نمی‌دانم به چه زبانی بگویم. لطفاً متوجه شوید! دردسرتان ندهم. راستش وقتی دیدم پدرم این‌جوری برای برادرم زار زار گریه می‌کند به خودم گفته‌ام یا این‌ها قبول می‌کنند که برویم خواستگاری مادام یا اگر قبول نکنند با خدمت رفتنم تهدیدشان می‌کنم! البته درس و دانشگاه و کعبه و بت‌خانه بهانه است. یک چیز دیگری هم که بهانه است همین جمله‌ی من قصد ادامه‌ی تحصیل رو دارم. هدف اصلی مادام و رسیدن به اوست و بس! من دست نمی‌کشم. این بار که نشد دفعهٔ بعد می‌شود یا دفعهٔ بعدتر می‌شود. بعدی هم نشد بعدی‌ها که می‌شوند! 

خلاصه این‌که یا قبول می‌کنند بهمن ماه مثل یک پدر و مادر خوب برایم آستین بالا بزنند و بروند خواستگاری آن هم خواستگاری مادام نه هیچ‌کسی! یا این‌که مثل یک بچه بد می‌روم خدمت سربازی. تا بهمن هم بهشان فرصت می‌دهم. رفتند که هیچ و اگر نه که... دیگر تکرار نمی‌کنم. تا بهمن. فقط تا بهمن. این خط این هم نشان!


پانویس: 

۱/ راستش همین‌جوری داشتم پیش می‌رفتم و خیلی دلم می‌خواست که بگویم برویم خواستگاری اما نگفتم! مطمءن بودم که اگر توی آن شرایط می‌گفتم ادامه‌ی متن‌م عین حقیقت می‌شد! پرتم می‌کرد توی کوچه و باقی ماجرا... یعنی همان اتفاقی که نباید می‌افتاد، می‌افتاد یا همان اتفاقی که باید می‌افتاد، نمی‌افتاد. یا یک سری چیز الکی دیگر؛ ولی خب نگفتم... چه خوب هم که نگفتم. چون جان خودم را دوست دارم الان هم که فکر می‌کنم می‌بینم با این همسایه‌مان قهر هستم! 

۲/ امروز توی کلاس من موندم و دست‌های خالی! یکی دو ساعت مونده بودم و همین‌جوری داشتم الکی الکی کارهای علمی انجام می‌دادم (بله گاهی اوقات از این کارها هم می‌کنم!) که یکی اومد و گفت که استادتون نمیاد. پیام دادم به کل بچه‌های کلاس که استاد نمیاد. یک حالی بهشون دادم. فردا باید نتیجهٔ همون کارهای علمی‌ای که توی دانشگاه انجام دادم رو تحویل استاد می‌دادم تا این‌که شب بهم پیام داد (تأکید می‌کنم که فقط اون به من داد!) که من فردا برای کلاس نمیام. اول خودم کلی خوشحالی کردم و بعد از این‌که از خوشحالی خسته شدم ازش دست کشیدم و دادمش بچه‌ها تا اون‌ها هم حالی ببرن! باز هم بهشون پیام دادم که استاد فردا هم نمیاد. ظهر اون‌جوری بهشون حال دادم امشب هم این‌جوری. اون حال و این حال یا هم می‌شن یک حال اساسی! 

۳/ پانویس شماره دو از خود پست طولانی‌تر شد! حال کردین؟!

سه‌شنبه 24 آذر 1394, 01:20 ق.ظ 13 نظر
مهندس دیوانه