X
تبلیغات
رایتل

پای قولات که نموندی، نموندی، نموندی!

در این‌که ما ایرانی‌ها آدم‌های جالب و صدالبته بدقولی هستیم شکی نیست. نمونه‌ش خود بنده! بله می‌دانم قرار بود من مرتبا بنویسم و شما مرتبا بخوانید. تا یک مقطعی هم خیلی خوب پیش رفت و به من و شما خوش می‌گذشت. اما از یک‌جایی به بعد من دیگر سر قولم نماندم اما شما ماندید و هر روز به وبلاگم سر زدید. هر روز و هر روز آمدید و برایم کامنت گذاشتید که آمدیم، نبودی، رفتیم! تا این‌که دیگر نیامدید...

هر بار بر روی این قیافه‌ی دلقکم عرق شرم می‌نشت اما نمی‌دانم چرا از رو نمی‌رفتم و نمی‌آمدم این نوشته‌ها را به خورد شما بدهم و شما هم به‌به و چه‌چه کنید! باور کنید وقتی‌که این صفحه‌ی مدیریت وبلاگ را باز می‌کردم تا دستم به نوشتن می‌رفت، صفحه را می‌بستم! تا امشب. که دیگر تصمیم قطعی گرفتم بیایم کرکره این وبلاگ را بدهم بالا و نوشتن را از دوباره شروع کنم. شاید مرهمی باشد بر زخم‌های زبانم تا حداقل از این طریق به آرامشی نسبی دست پیدا کنم. از این چیزشعرها بگذریم... با این مقدمه می‌خواهم از ماجراهایی بگویم که این مدت بر سرم آمدند و ترتیبم را دادند و رفتند!          

چی شد که این‌جوری شد؟! راستش دلیلی که شروع به وبلاگ نویسی کردم بعد از مدت‌ها دختر همسایه‌مان بود. من عاشق‌ش شدم اما گره‌ی کار این‌جا بود که یک‌طرفه وارد این قضیه شدم. همین‌جا بگذارید خدمتتان عرض کنم: اگر کسی شما را دوست دارد پا بدهید! حالا نه لزوما بروید در خلوت و پا بدهید و آن کار دیگر بکنید. همین که اجازه دهید چند صباحی مهمان قلبتان باشد کافی است. حالا اگر مهمان آن جای بی‌ناموسی‌تان هم شد، شد. ببینید این چیزها تاریخ انقضا دارند. بله عشق و عاشقی تاریخ انقضا دارد اگر یک‌طرفه باشد. هر چند هم مشنگ باشی که بله من به جز او، به کس دیگری فکر نمی‌کنم دچار خیالات شده‌ای. چرا که او در این مابین که تو به جز او به کس دیگری فکر نمی‌کنی احتمالا بچه‌ی دوم‌ش را حامله شده. بعد هم دیگر تا به خودت بیایی دیگر می‌فهمی که عاشقش نیستی. پس خواهش می‌کنم اگر کسی شما را دوست داشت به او نه نگویید. جریان همان پا و لنگ و قلب که دو خط بالاتر عرض کردم. فکر کنم نیازی نباشد دوباره تکرارش کنم!

از این‌ها که بگذریم در این مدت به اندازه کافی جر خوردیم. دختر همسایه هرکاری کردیم به ما پا نداد و ما هم مجبور شدیم برای فرار از تنهایی دل به دختری ببنیدیم که عاقبتش شد جدایی و تنهایی. هم دل او شکست و هم دل من. خلاصه این‌که افتادیم به گوه خوردن در روز روشن که هر چقدر هم که پشیمان شدیم فایده نداشت. جز این‌که جر خوردیم و پاره شدیم! شش ماهی با هم بودیم و خوش گذراندیم و کیف کردیم و از غوغای جهان به دور بودیم. تا این‌که کم‌کم از هم خسته شدیم. یعنی من شدم و از هم حداحافظی کردیم. اما چه خداحافظی تلخی! همین خداحافظی باعث سلسله داستان‌های دیگری شد و نتیجه‌ی همه‌ی آن‌ها هم شد این‌که: من دیگر سریع دل نبندم و ره صد ساله را یک شبه طی نکنم.

از قصه‌ی دخترهمسایه هم که بگذریم می‌رسیم به بحث دانشگاه. ترم گذشته معدلم‌ بیست شد. آخر ترم گذشته می‌شد وقتی که دیگر من با دوست دختر پاراگرف بالایی خداحافطی کرده بودم‌. من همیشه دوست دخترهایم را تا آخر تابستان دوست داشته‌ام! زمستان و بوی مهر که می‌آمد من دیگر آن آدم سابق نبودم. حالا شانس این یکی خورد و در زمستان هم با من دوست ماند و تا آخر ترم هم آمد. یعنی سه ماه اضافی! اما من هرجور که بود معدلم بیست شد. معدل دوره‌ی کارشناسی‌م تا به کنون روی عدد ۱۹.۲۸ مانده و فکر می‌کنم دلیلش هم همین بوده که دوست دخترهایم را تا آخر تابستان دوست می‌داشتم. این ترم هم دارم تلاش می‌کنم تا بیست شود. برای همین صبح‌ها می‌روم کتاب‌خانه و خرخوانی می‌کنم و دخترهایی کنکوری‌ای را می‌بینم که می‌آیند درس می‌خوانند برای کنکور و چه راحت اغفال می‌شوند. اما من دیگر آن آدم سابق نیستم. چرا که مهر هنوز بویش می‌آید و من هم از قضیه‌ی آخرین دوستی‌‌ام درس گرفته‌ام که سریع عاشق نشوم تا مجبور نشوم که سریع فارغ گردم.

الان هم بهتر است کم‌کم بخوابم چرا که فردا باید هشت صبح بروم کتاب‌خانه، درس بخوانم و کمی دختر بچه‌ها را نگاه کنم که آمده‌اند درس بخوانند اما نمی‌دانم که چرا گاهی به ریش پرفسوری من نگاه می‌کنند!

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396, 02:53 ق.ظ 0 نظر
مهندس دیوانه

برسد به دست مادام!

سلام ای بهترین، عزیزترین و مهربان‌ترینم. مادام؛ خوبی؟!

          اگر از حال من بپرسی که نمی‌پرسی باید بگویم مثل تموم دنیا حال منم خرابه خرابه. حالم را تو گرفتی، بدجور هم گرفتی. آخر آدم این‌قدر بی‌معرفت؟! گور بابای عشق و عاشقی من پسرهمسایه‌تان هستم. حق آب و گل دارم. من اگر دختر می‌شدم آن هم دختری در همسایگی شخص شریفی مثل من آن‌قدر آش و ماش در خانه‌شان می‌بردم تا عروس شوم! مثلن خود من گاهی اوقات به استادم می‌گویم جزوه‌هایم را داده‌ام دست دختر همسایه‌مان. می‌بینی چقدر دلم می‌خواهد داماد بشوم؟! از کار و بارم هم اگر بپرسی، که این را هم نمی‌پرسی تا همان مرحله پیش رفتم که دانشگاه شهیدچمران قبول شدم. باورکن دانشگاه شهیدچمران، مطهری و اصولن خود چمران و باهنر هم بهانه‌اند. تو دستور بدهی شریف و باهنر که سهل است می‌روم دانشگاه بیرمنگام درس می‌خوانم. آن‌جا دانشکده مهندسی دارد؟! نداشت هم عیبی ندارد. فدای سرت. می‌آیم وردلت می‌نشینم. ظرف می‌شورم، کهنه‌‌ی بچه می‌شورم و اگر فرصتی ماند، درس هم می‌خوانم! این‌طوری بهتر است هم به زندگی‌ام می‌رسم و هم به درسم!

          تقصیر من چیست که فقط بلدم به دختر همسایه‌ای که توباشی عشق بورزم.  من از همان اول هم دنبال دخترهای همسایه نبودم و چون به خلوت می‌رفتم آن کار دیگر را نمی‌کردم اما پسرهای دیگر این روزها همه‌ش به دنبال تبلت و آی‌فون و دختر همسایه‌اند و چون به خلوت می‌روند همان کار دیگر می‌کنند یا شاید هم با همان دختر همسایه می‌روند توی خلوت و واقعاً کار دیگری می‌کنند! توی تمام زندگی افتخارات چندانی نصیب من نشده. چه افتخاری بهتر از این که شده‌ام همسایه‌ی مادامی چون تو؟! البته افتخار این را هم داشته‌‌ام که هم‌بازی دوران بچگی‌ات بوده‌ام. افتخار این را هم داشته‌ام ... نه، نه، این را دیگر نمی‌گویم. ممکن است عمه‌ای خاله‌ای خانباجی از این‌جا رد بشود و این‌ نامه‌ی سراسر عشق را بخواند و فردا برای ما شرّ بشود. خلاصه مفتخرم به جمیع افتخاراتم. اگر هم چیزی باشد که تو به آن باید افتخار کنی این است که هر کاری کنی باز به تو عشق می‌ورزم. گناه تو خوشگلی‌ته خوشگلی دردسر داره!

داشتم می‌گفتم ... تا اسم عمه‌ و خاله شد ترسیدم و موضوع در ذهنم گم شد. چه می‌گفتم؟! مهم نیست ... اصلن ولش کن! پس سریع می‌روم  سر اصل مطلب. این نامه را نوشتم تا از تو دختر یگانه‌ی هستی، خواستگاری کنم! در یک کلام: تو من را اهلی کرده‌ای و تا وقتی هم که زنده‌ای نسبت به منی که اهلی‌ کردی، مسئولی. تو مسئول گلتی! شماره‌ا‌م را که داری (داری؟!) اگر جوابت مثبت‌ است عدد یک، در غیر این‌صورت عدد دو را بفرست و تأکید هم می‌کنم که حتمن بفرست. بچه‌ی مردم که بازیچه‌ی دستت نیست. حالا منظور ضرب‌المثل ''زیبارویان بی‌وفایند'' را می‌فهمم. یا جوابم را می‌دهی یا خودت می‌دانی! قصد ادامه تحصیل دارم، تو مثل داداشم می‌مانی و این چیزا هم قبول نیست! بیست و یک سال خواهر نداشتم از این به بعد هم نمی‌خواهم. در یک کلام من عشق می‌خواهم. هوا می‌خواهم تو بیا و هوای من شو در این هوای آلوده! حالا دیگر خودت می‌دانی. جواب دادی که هیچی وگرنه همین امشب می‌آیم خواستگاریت. تو که نمی‌خواهی سریعاً عروسی کنیم و رستگار بشویم (می‌خواهی؟!) حداقل چند سالی مثل دو تا عاشق با هم می‌مانیم. تو در نقش مرغ و من خروس داستان. در پایان هم یک بار دیگر این جمله را تکرار می‌کنم تا خوب جا بیفتد. فرستادی که هیچی نفرستادی هم چند کیلو سیب و نارنگی بخر امشب خونتونیم. این خط این هم نشان!

سه‌شنبه 1 دی 1394, 10:19 ب.ظ 57 نظر
مهندس دیوانه

ویراژ‌ رفتن در خیابانی فرضی!

دو سه روز پیش، بعد از این‌که از دانشگاه بیرون آمدم، چند دقیقه‌ای ایستاده بودم روی جاده تا یک نفر دلش بسوزد و سوارم کند. نرم‌نرمکی هم بارانی می‌بارید. کم‌کم باران شدیدتر شد طوری‌که حتی اگر راننده از مردم شریف و ولایت‌ مدار قزوین هم بود سوارش می‌شدم. البته واضح و مبرهن هست که اصولاً منظور من در این جمله از سوار شدن، سوار ماشین است نه خودش! غرق در دریای فکر این مردم نازنین بودم که یک ماشینی جلوی پایم ترمز کرد! راستش خیلی ترسیدم. از من انتظار داشتید سوار ماشین‌ش بشدم؟! آن هم توی شرایطی که اخبار حوادث روزنامه‌ها جلوی چشمم آمده بود! خب؛ از قدیم‌الایام گفته‌اند به هرچیزی که فکر کنی می‌آید سرت! مثال بارزش همین خود من. چند هفته پیش در یک پیتزایی نشسته بودیم و پیتزا می‌خوردیم. بله پیتزا می‌خوردیم انتظار دارید که چه بخوردیم؟! بله پیتزا می‌خوردیم و دو فقره دختر از نوع بینی چسب‌ خورده‌ جلوی ما نشسته بودند. ما کباب ترکی می‌خوردیم و آن‌ها پیتزا! حالا دیدید ما چیز دیگری غیر از پیتزا می‌خوردیم؟! داشتم می‌گفتم. یک جور خاصی هم پیتزا می‌خوردند که مثلاً ما زورمان بیاید! درست است کباب ترکی‌ش بسیار بدمزه‌ و شیرین بود اما هیچ هم زورمان نیامد. نصف کباب را که خوردم افتادم توی این فکر که این‌ها اگر رفتند ما می‌رویم و قسمتی را که نخوردند می‌خوریم! (چه خر تو خری شد!) البته فقط فکر می‌کردم و اصلاً هم قصد چنین کاری را نداشتم. اما چون با شما روراست هستم خواستم در جریان همه چیز باشید. چند دقیقه که گذشت آن‌ها بلند شدند که بروند اما من هم‌چنان به مقوله بالا فکر می‌کردم توی دریای افکار خودم داشتم پیتزا می‌خوردم! که یکی‌شان بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: ''قسمتی از پیتزا دست نخورده‌س. شما می‌تونین بخورین!'' همین را که گفت من هم بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کردم به دعوا کردنش و حالا نگو کی بگو؟! تا جایی که اسلام به خطر نیفتد لیچار بارش کردم تا رفت.  اووووووف! تمام شد. خاطره آن روز را تعریف کردم که بدانید آدم به هر چه فکر می‌کند سرش می‌آید. برگردیم به مسئله...

جلوی پایم ترمز زدند. منی که تا چند ثانیه پیش می‌گفتم اگر عارف قزوینی هم بیاید سوار ماشینش می‌شوم منصرف شدم. کمی ناز کردم و بعد از کمی عقب جلو رفتن برای این‌که مطمئن شوم اهل قزوین نیستند و با عارف جون هم نسبتی ندارند، بالاخره سوار شدم. راننده یک پسری بود که از این کلاه دلقک‌ها به سرش داشت. من ترسیدم و دستم را گرفته بودم به دستگیره‌ی در، که اگر خدای ناکرده اتفاقی افتاد، در را باز کنم و الفرار. حدود سی درجه سرم را به سمت راست چرخاندم به به چه می‌بینم؟! چه پارتنرهای شیرینی! چه پسری چه دختری. باورم نمی‌شد سوار ماشین یک زوج غیرقانونی (همان دوست دختر و پسر سابق) شده‌ام. به به! نوار ماشین هم توی این هوای دو نفره فضا را کاملا معنوی کرده بود. چند ثانیه نگذشته بود که راستش حسودی کردم بهشان و رفتم توی فکر...

مادام می‌بینی چه بارونی میاد؟! کمی ویراژ دوست داری؟! بیااااا فقط به خاطر تو! مادام اون طرف خیابون رو ببین! این آهنگو چرا عوض می‌کنی هانی؟! آهان باشه چون تو می‌خوای! جوجو شیشه رو زیاد نیار پایین سرما می‌خوری! مهربان مادام باشه یواش می‌رم! پیشی چی می‌چسبه تو این هوا؟!‌ من فدات بشم که تمام حرفات کاملا درست. جوجو دوست دارم. باور کن نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم. باور کن جوجو. مهربونم... ایششش چرا رسیدیم! من می‌خوام وقت بیشتری رو باهات بگذرونم. اون هم توی این هوا، توی این ماشین، زیر آسمون خدا مثل دو تا کقتر عاشق... نه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ مادام نرو تو رو خدا. بذار یک بار دیگه برمی‌گردیم جای قبلی و از دوباره می‌رسونمت تا از این طریق بیشتر پیشم بمونی! 

  مادام راست می‌گن آدم به هر چی فکر کنه سرش میاد؟! پس چرا من هر چی بیشتر بهت فکر می‌کنم بیشتر ازت دور می‌شم؟!

پانویس:

۱/ داخل آن ... یک سری حرف فرضی زدیم که این‌جا جای گفتنشان نیست! به هر جهت هر حرفی را که نمی‌شود زد. زندگی خصوصی آدم است دیگر...

۲/ توی این تفکرات چندجایی از عنوان پیشو و هانی و شانی استفاده کردم. پیشی و یک سری کلمات دیگر رمزهایی هستند که اگر مادام برای من شود در جهت برقراری ارتباط از آن‌ها استفاده می‌کنم. حتمن رد خور هم نداره. هیچ ربطی هم به حیوانات ندارند. 

۳/ آدم گاهی اوقات می‌مونه از چی و کی بنویسه!

سه‌شنبه 1 دی 1394, 02:21 ق.ظ 9 نظر
مهندس دیوانه